به همین روشنایی روز
آن قدر کروسان شکلاتی خوردیم که الان یک جوشی زدیم که حتی نمی توانیم جلوی دماغمان را ببینیم.
شاید فکر کنید اغراق میکنم ولی انصافا جلوی دیدم را گرفته :))
- ۰ نظر
- ۱۹ فروردين ۰۰ ، ۱۳:۱۱
آن قدر کروسان شکلاتی خوردیم که الان یک جوشی زدیم که حتی نمی توانیم جلوی دماغمان را ببینیم.
شاید فکر کنید اغراق میکنم ولی انصافا جلوی دیدم را گرفته :))
امروز رفته بودم دفتر اسناد رسمی.
وقتی برای گرفتن امضا به دفتر سر دفتر مراجعه کردم، اول از همه یک نگاه به سر تا پای آن بنده خدا انداختم و بعد ته دلم با خود گفتم آیا ما در کارشناسی این همه بدبختی و رنج و ملالت را تحمل می کنیم که تهش بنشینیم در یک دفتر و یک دانشجوی حقوق یه لا قبا مثل من برای یک مهر و امضا به من مراجعه کند؟؟
هیهات!
خدا مرا از این مشاغل دور کناد.
من رو از کنکور ارشد می ترسونی؟ من هنوزم که هنوزه شب ها خواب کنکور کارشناسی میبینم.
برو از خدا بترس.
راستش را بخواهید یه چند وقتی است که در ترک فیلم و سریال به سر میبرم و به کتاب های کاغذ کاهی که بویش مرا مست میکند، پناه آورده ام.
دیروز لیست منابع ارشد را در آوردم و دختر چرا انقدر زود گذشت؟
کی من شدم ترم 6 و کی انقدر زود گذشت که الان باید به کنکور ارشد فکر کنم :,)
نوشتن توی بلاگ برام قفل شده انگاری.
به ایموجی های تلگرام و توییتر عادت کردم و از نبودشان در این جا دارم رنج می برم...
این که آدما عوض می شن لزوما بد نیست.
من بنیادی ترین لایه های شخصیتم هم داره عوض میشه.
همین فرمونو برم جلو دیگه خودمم نمیشناسم خودمو.
بنویس رپر بخون خدای اعتماد به نفس و گنده گوزی!
پست آخری که نوشتم مربوط به قرن پیش است. نه این که فکر کنید نمک ریختنم گل کرده و شوهر خاله درونم مثل بهمن هاشمی به رقص در آمده. خیر. از لحاظ روحی عرض می کنم. به اندازه یک قرن از من دور است.
الحمدلله تعطیلات 1400 خوب بود. بعد یک سال سفر رفتیم که حتما بعضی ها گفتند عجب بی فرهنگ هایی که دوران کرونا فقط به فکر خودشان بودند و رفتن پی خوش گذرانی اما مردم چه خبر دارند از زندگی آدم. پس بگذار هر چه می خواهند بگویند.
مشهد از لحاظ روحی و معنوی تقویتمان کرد و کیش از لحاظ مادی. هر دو این ها به اندازه شان خوب اند ولی هوای کیش عحب بهشتی است دختر.
از فضائل سفر کیش می توانم به این اشاره کنم که بهنام بانی را دیدم که اصلا آن قدر چشمم روشن شد که کور شدم. این باز هم شاهد این که من حتی به آن دنیا هم بروم باید یکی را ببینم!
در این تعطیلات یک خبری شد که تاثیر گذار بود. فوت مجری تلویزیون. متاثر شدم. از مرگ جوان ها غالبا متاثر می شوم چون مرگ را نزدیک می بینم. اما مرگ این فرد کمی متفاوت بود زیرا همه ما او را قضاوت کردیم. یک کامنتی میخواندم که میگفت: "تنها تفاوت ما با تو این است که اشتباه تو به چشم مردم بی رحم آمد و اشتباه ما به چشم خدای مهربان." مگر کدام ما خطا نداریم که گاهی این قدر بی رحم می شویم؟
امروز آهنگ "یه روزی" را که گوش می دادم به این فکر کردم که آن روزی بیاد که من نباشم دوست دارم این را به فرزندم بگویم که قبل از این که بخواهی هر نظری در مورد زندگی انسان های دیگر بدهی یک بار قبلش بگو به من چه و دنیا و آخرتت را بساز.
این هم از تعطیلات متناقض ما.
پایان.
وضعیتم؟
سرما خورده ام. الحمدلله می گذرد. امروز صبح کمی بدنم کوفته بود و داشتم فکر می کردم حتی اگر کرونا هم باشد برایم مهم نیست. حتی اگر این آخرین پستی باشد که می نویسم برایم مهم نیست. نمی گویم از زندگی سیر شده ام. اصلا. ولی فکر می کنم رابطه ام با مرگ خودم بهتر شده است.
فردا راهی مشهدم. به قد هوار تا دلتنگ آقا طوری که از تصور خودم در حرم گریه ام میگیرد.
نه حالم مطلق بد است نه مطلق خوب. زندگی رنج و شادی با هم است. به قول فرمانروای ملک سخن "گنج و مار و گل و خار و غم و شادی به همند". شاید یک وقت هایی زور یک کدام به آدمی بچربد اما یقینا جدایی ناپذیرند. این روزها میخندم از ته دل و شب ها گریه می کنم از عمق وجود. سخت است جای من باشی. کلا جای دیگری بودن همیشه سخت است. ولی میدانی من قوی تر از قبلم. با اولین ضربه دیگر گریه ام نمی گیرد. به جایش شب وقتی که دل، تنگ می شود وقتی آسمان سیاه می شود، وقتی سکوت در وجود عالم رخنه می کند، آن وقت اجازه می دهم قطرات اشک از چشمانم پایین بیایند. آن وقت که دلم شکست خدا را صدا میکنم و از ته دل دعا میکنم. به سخره نگیرید ولی وقتی دل شکسته ام صدای باز شدن کلید ها را می شنوم. صدای اثر کردن دعاها را می شنوم. من میبینم که خدا مرا میبیند.
از فضا های مجازی در حال حاضر بیزارم. فقط یک کلاب هاوس است که خدا خیر دهد صاحابش را که کمی سرمان را گرم میکند. خدا خیر دهد کارگردان LACASE DE PAPEL را. خداخیر دهد دکتر مجتبی شکوری را که من بخش عظیمی از زندگیم را مدیون او هستم. چه بهبود وضع فعلیم چه رتبه کنکورم.
لحظه های دارچینی در زندگی هایمان بسیار زیاد است. دنیا جای زشتی است اما ارزش جنگیدن دارد. همیشه یک راند دیگر بمان و مبارزه کن.
کاش مثل دادگاه های عدالت که روی زمین وجود دارد، دادگاه های عدل الهی هم روی زمین شعبه داشتند. می توانستی بروی سامانه ثنا ثبت نام کنی و بعد دادخواست بدهی تا به کارت رسیدگی کنند. خداوندا از دست بنده هایت خسته شده ام. کجا می توانم بروم دادخواست پر کنم؟ کجا میتوانم بروم حقم را بگیرم؟
می دانم که این ها فقط تشریفاتی است که کار های دنیایی دارد. تو بالاتر از این حرف هایی و با یک آه آدمی دعا را مستجاب می کنی و دعا اثر می کند.
من بی دفاع نشسته ام با هیچ کسم میل سخن نیست و نمی توانم خود را به فراموشی بزنم و اتفاقات این چند وقت اخیر را انکار کنم و وانمود کنم حالم خوب است.
خدایا من را از دست بنده هات نجات بده و حقم را تو بگیر برایم که من بی دفاع ترینم.