اگر هنر نبود حقیقت آدمی را می کشت.
ولی خبر خوب امروز این بود که بعد دو ماه تونستم باز عکاسی کنم و دوربین دستم بگیرم.
به قول دکتر شکوری که خودش از یه منبع دیگه ای نقل می کرد: "اگر هنر نبود حقیقت ما را می کشت."
- ۰ نظر
- ۲۲ فروردين ۰۰ ، ۲۰:۰۹
ولی خبر خوب امروز این بود که بعد دو ماه تونستم باز عکاسی کنم و دوربین دستم بگیرم.
به قول دکتر شکوری که خودش از یه منبع دیگه ای نقل می کرد: "اگر هنر نبود حقیقت ما را می کشت."
پست هایم را که میخوانم چقدر غرغرو و نچسب می نمایم :)))
باور بفرمایید که از نزدیک و در معیشت بنده اصلا از این خبر ها نیست.
بحث این جاست که بلاگ تنها جایی است که می توانم غر بزنم.
اگر بخواهم صادق باشم راستش اگر شما دوست من باشید، یا خانواده من فرقی نمیکند،
هیج کدام متوجه حالت درونی من نمی شوید. این جا جایی هست که من لایه های عمیق خودم را بالا میاورم!
انگار من همان موقعی که دارم یک کاری را انجام می دهم اصلا اصلا به عواقب آن فکر نمی کنم. اگر من را بشناسید شاید همین الان بگویید که برو بابا چی میگی تو خیلی هم محافظه کاری. درسته. من محافظه کار هستم ولی بعضی اتفاقات هستند که انگار دوست دارم از آن ها ضربه بخورم. یعنی مساله این نیست که من نمی دانم از آن ضربه می خورم مساله این است که من می دانم ولی میخواهم که از آن ضربه بخورم.
عجیب تر این جاست که حتی بس نمی کنم :))))
در یه حالتی هستم که حتی حال غر زدن هم ندارم.
خداوندا نگذار دل بسپارم به حسی که تقدیر برایم رقم نزده. من توان مقابله با این حس لعنتی را ندارم.
وابستگی به نظرم مذمت شده ترین ارتباطی هست که وجود دارد. مهم نیست به یک آدم باشه یا به یک چیز یا حتی یک حس.
در هر صورت انتهایش به رنج می رسد چون فانی است.
در ورژن بعدی خلقت آدمی خواستار برطرف شدن این باگ هستیم.
من انتظار دارم وقتی ظهر های بهاری نمی خوابم بهم مدال بدن.
این هم پست های امروز من و رزق شما.
برید عشق کنید.
در توییتر وقتی که توییت های "محبوبم" و از این دست را میبینم به معنای واقعی کلمه به دستشویی احتیاج پیدا می کنم و یبوستم برطرف می شود.
وسواس اتو کردن من به حدی رسیده که دارم به خشک شویی زدن فکر میکنم.