حریم مان

هشدار که آرامش ما را نخراشی و از این صوبتا

حریم مان

هشدار که آرامش ما را نخراشی و از این صوبتا

هوایت خیال رفتن ندارد

چهارشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۹، ۱۲:۵۶ ق.ظ

کلمات در سرم پراکنده، گنگ و نامفهوم اند. باید یکی یکی به دنبال کلمات بگردم تا بتوانم احساسات خود را بیان کنم.

این که یک قضیه مدام تکرار شود و تکرار شود اذیت کننده است. فرسایشی است. انگار از وجود انسان کم می کند. من در این داستان مقصر نبودم. تقدیرم شاید ولی من نه. تا به حال چنین حسی نداشتم و این اولین بار عجیب خوب بود اما چه کنم که میدانم دیگر همه چیز تمام شده و کاری از دست من برنمیاید. من مانده ام با تکه هایی گمشده از وجودم. من مانده ام خیره به دور دست های زمان که چه چیز را برای من رقم خواهند زد. من مانده ام گوشه اتاق در تاریکی شب می نویسم برای "او" که می دانم گمشده ام دست اوست. نمی دانم دست سرنوشت ما را به کجا می برد اما نمی توانم انکار کنم که دلم میخواهد شده حتی یک بار "او" را ببینم. مهم نیست کی و کجا فقط وقتی که دیر نشده باشد...

  • ۹۹/۱۲/۲۰
  • آکوآ ...

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">