هوایت خیال رفتن ندارد
چهارشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۹، ۱۲:۵۶ ق.ظ
کلمات در سرم پراکنده، گنگ و نامفهوم اند. باید یکی یکی به دنبال کلمات بگردم تا بتوانم احساسات خود را بیان کنم.
این که یک قضیه مدام تکرار شود و تکرار شود اذیت کننده است. فرسایشی است. انگار از وجود انسان کم می کند. من در این داستان مقصر نبودم. تقدیرم شاید ولی من نه. تا به حال چنین حسی نداشتم و این اولین بار عجیب خوب بود اما چه کنم که میدانم دیگر همه چیز تمام شده و کاری از دست من برنمیاید. من مانده ام با تکه هایی گمشده از وجودم. من مانده ام خیره به دور دست های زمان که چه چیز را برای من رقم خواهند زد. من مانده ام گوشه اتاق در تاریکی شب می نویسم برای "او" که می دانم گمشده ام دست اوست. نمی دانم دست سرنوشت ما را به کجا می برد اما نمی توانم انکار کنم که دلم میخواهد شده حتی یک بار "او" را ببینم. مهم نیست کی و کجا فقط وقتی که دیر نشده باشد...
- ۹۹/۱۲/۲۰