روزهای آکوآ

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۸/۲۴
    538

پراکنده نویسی

جمعه, ۲۷ مهر ۱۳۹۷، ۰۱:۰۷ ق.ظ

چند وقتیه که بلند و طولانی نوشتن رو به جمله های کوتاه ترجیح میدم

و گفتنی است لذتی که در کیبورد نوشتن است در موبایل نیست!

میخوام از حال و احوال خودم بگم و احساساتی که این چند روز تجربشون کردم:

 1. شدم یه دختر نوزده ساله حقوق خوان با افکار و احساسات متناقض و حسی که توی این رشته فراگیره و مسئله واگیر دار خلط شدن فقه و حقوق و این که آیا این کار درسته. من به عنوان یه آدم مذهبی فقه رو کامل قبول دارم اما به نظرم اجرای دستوراتش بدون حضور امام معصوم کاملا کار اشتباهیه و اتفاقی که الان توی جامعه افتاده رو در پیش داره

2. از بعد کنکور دچار یه مرضی شدم که الان چیکار کنم. من تا قبل از این هدفم بود که برم فلان رشته در فلان دانشگاه و الحمدلله که رفتم واقعا واقعا بابتش خدا رو شکر میکنم. حالا از این به بعد رو چیکار کنم؟ باید منتظر یه اتفاق خاص تو زندگیم بمونم؟ باید 4 سال دیگه رو هم درس بخونم که لیسانسمو بگیرم و بعدش ارشد شرکت کنم؟ باید صبر کنم تا ازدواج کنم؟ یا چیکار کنم؟ واقعا چیکار کنم؟ شاید خیلیا رفتن دانشگاه که با بکس یونی بریزن تو کافه لش کنن ولی من که اهلش نیستم. من حتی پسرم نیستم که بتونم با دوستام برم شمال سیگار بکشم. حالا که نمیتونم این کارا رو بکنم چیکار کنم؟ 

3. امروز که با ثمین بودم حالم خیلی خیلی بهتر بود و کاش که ثمین هنوزم باهام بود. کاشکی بازم با همون قیافه خوابالوی صبحاش میومد میگف سلام. کاش بازم کلاس خسته کننده دوشنبه های حداد رو داشتیم و ثمین کنار من با اون حالت بامزش می خوابید. کاش بازم وقت ناهار که میشد با هم غذا میخوردیم. کاش بازم کنارم اون کاپشن کلاه دار بارونیش رو می پوشید و کلاهش رو میذاش سرش و دست کش های رو می پوشید و با همون حالت بامزه اش از زیر اون ناودونش به آدم نگاه می کرد. کاشکی با همون لحن پوکرش بهم میگف خب که چی؟ یا میگف این تو امتحان نمیاد. بهم میگف بریم نماز! حتی با ذوق تموم می رفتیم نمازخونه که بخوابیم. اصلا احساس ضعف نمی کنم که بگم الان که دارم اینارو می نویسم دارم گریه می کنم اصلا اصلا. من کنار ثمین بیشتر از همیشه خودمم.

4. فهمیدم که چقدر دنیا پیچیده اس. مثلا هیچ وقت فکر نمی کردم که استادمون رو با یه دختر دقیقا رو میزی تو کافه ببینم که کنارش امیرحسین قیاسی نشسته. یا این که به این زودی تو جلسه ای شرکت کنم که در مورد مسائل جنسی و تراپیست حرف زده بشه. مثلا فکر نمی کردم وقتی عکس تولد 20 سالگی یکی از فالویینگامو ببینم تو دلم بگم ععع 20 سالش شد و وقتی به خودم بیام ببینم که بابا من خودم کمتر از یه سال دیگه میشه 20 سالم و چه قدر این مورد می تونه ترسناک بشه

5. مورد بعدی که امروز بهش فکر کردم کاملا مربوط بود به آیندم و فهمیدم که ازدواج واقعا اصول داره ینی از اولین دیدار تا خود خود ازدواج :) 

6. امروز بازم با وویسای ابوطالب خیلییی خندیدم خدا نگهش داره که ما رو میخندونه

7. خوشحالم که میخوام با ثمین برم سینما 

8. اتفاقی که برای مریم افتاده خیلی خیلی برام جالب بود واقعا جالب بود و این که خوشحالم که تونستم توی کارش راهنماییش کنم هرچند که تجربه چندانی نداشتم

9. میدونم که تراوشات ذهنم خیلی پراکنده بود ولی IDFC

۹۷/۰۷/۲۷
آکوآ ...

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.