روزهای آکوآ

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۸/۲۴
    538

شرحی از احوالات امروز من

يكشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۴۷ ب.ظ

طی یک فرایند خیلی عجیبی تصمیم گرفتم که امروزم رو کامل شرح بدم و با شما تقسیمش کنم

امروز صبح که از خواب بیدار شدم بارون می بارید و اینکه اگه منو بشناسید باید بدونید چه حسی داشتم [ذوق مرگینگ]

علاوه بر کلاس جزا دومین عنصری که منو از رو تختم بلند کرد همین هوای مورد علاقم بود

با مترو رفتم دانشگاه و از اون جایی که دیر بیدار شدم و بارون میومد و ترافیک بود خیلی دیر رسیدم

کلاس زبان داشتیم و من خواستم برم پیش بچه ها بشینم که دیدم آقای محترم حشمت جهان نشستن بغلشون

خلاصه از اینا که بگذریم باید بگم ساعت 11 دقت کردین (با لحن صدری) ساعت 11 رفتیم ناهار خوردیم 

بعدش رفتیم دانشکده برق عبادت این دفه واقعا عبادت از اون جایی که یه قولی دادیم با ثمین واقعا رفتیم عبادت :)

من بعد عبادت به مدت 45 دقیقه کامل با لنز خوابیدم. وقتی از خواب بیدار شدم لنزام تو چشام اتصالی کردن!

ساعت 1 کلاس جزا داشتیم با استادی دوست داشتنی به نام استاد صبوری پور (غش و ضعف حضار)

طبق روال کلاس شروع کرد به درس پرسیدن. باید اینو اینجا بگم; هفته پیش صبوری پور اسممو خوند گفت "خانوم شما درس خوندین؟" گفتم "بله استاد" گفت "از قیافتونم معلومه :| " بعد گفت "خب از یکی می پرسم که نخونده " و ازم درس نپرسید!

حالا این هفته اولین نفر اسم منو خوند گفت "خانوم درس خوندین؟" گفتم "بله" گفت "جلسه پیش ازتون نپرسیدم؟" گفتم "نه فقط پرسیدید درس خوندی یا نه همین" بعد سرشو تکون داد و بازم درس نپرسید!!!! شما بگید این کارش چه معنی میده؟ سیما میگه چه نخ کلفتی داده بهت 

حااالااا

از اون جایی که همه یک شنبه ها هممون سردرد می گیریم ما این روز رو روز سردرد نام گذاری کردیم و هر هفته با عارفه ژلوفن میخوریم

در آخرین کلاس استادی داریم که کارش نقد کردنه. این استاد به معنای واقعی باسواد و روشن فکر هست و از این نظر خوشم میاد ازش.

امروز یه مثال جالبی زد سر کلاسمون. گفت من سال 84 پیر شدم عکسای منو اگه ببینید متوجه میشید که چقدر شکسته شدم

گفت من اون سال درس و دانشگاهم رو توی خارج ول کردم و اومدم ایران که مردم رو توجیه کنم به احمدی نژاد رای ندن چون ما میدونستیم که اگه رای بیاره کار این مردم تمومه و خلاصههه گفت که خیلیییییییی پشیمونه که کارش و زندگیش رو اون ور ول کرد تا ما رو نجات بده اما اکثرهم لا یعقلون

بعد از این کلاس به عارفه گفتم بریم یه شکلاتی یه چایی از بوفه بگیریم شاید سرمون خوب شه بعد عارفه اون موقع گفت اصن اینکه ما انقد سرمون درد میکنه واسه اینه که از 11 تا حالا هیچی نخوردیم :)))) بعد گفتم راس میگییییی

و اون جا یه کیک و چایی خوردیم و کلی خندیدیم بعدم رفتیم خونه 

در آخر اگه سرم درد نمی گرفت روز خیلی بهتری می شد ولی بازم الهی شکر 3>



۹۷/۰۷/۲۲
آکوآ ...

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.